تبليغاتX
دست نوشته هاي يك مترسك

http://www.atings.com/uploads/1259801555.jpg

مامانم دوست داره با قالب كردنم به يه آدم پولدار به زور خوشبختم كنه!

سه معيار اصلي مادرم براي شوهر دادن دخترش در اين خلاصه ميشه: اول پول،  دوم خر بودن داماد به مقدار لازم و سوم پول!

همه ميگن حق با اونه به هر حال اون مادرمه و حلال شدن شيرش در گرو همين چيزاست ديگه!

بابام دوست داره دامادش سري تو سرا داشته باشه!

سه معيار اصلي بابام براي ازدواج دخترش در اين خلاصه ميشه: اول مدرك دكترا، دوم فهميده و عصا قورت داده بودن داماد و سوم ريش پرو فسوري !

همه ميگن حق با اونه به هر حال اون پدرم و اينكه من الان به جاي خوابيدن تو جوب رو تخت مي خوابم بابت تلاشهاي شبانه روزيِ اونه!

دائيم ميگه پسره بايد خوش قد و بالا باشه و بهت بياد!

سه معيار اصلي دائيم براي ازدواج خواهر زادش در اين خلاصه ميشه: اول  داشتن مدال قهرماني از مسابقات جهانيِ زيبايي اندام، دوم مارك دار بودن سرتا پاي داماد حتي كلاه كاسكتش و سوم تلفظ بدون غلط حرف جيم!

همه ميگن حق با اونه به هر حال اون دائيمِ و هم خونمه و بد منو كه نمي خواد!

مادر بزرگم ميگه اينا همش حرف مفته دو نفر كه همديگرو دوست داشته باشن تا آخر عمر ميتونن خوشبخت زندگي كنن، ‌پول و قيافه و عنوان همش وقتي ارزش داره كه دوست داشتنه باشه!

سه معيار اصلي مادر بزرگم براي ازدواج نوه اش در اين خلاصه ميشه: اول اينكه همديگرو دوست داشته باشيد، ‌دوم اينكه داماد شبيه ابولقاسم خان (شوهرش) باشه و سوم اينكه داماد بتونه حداقل 5 تا از عشاق جهان همراه با داستان زندگيشون رو از حفظ بگه!

همه ميگن كاملا حق با اونه چون اون گردن همه حق داره و بيشتر از همه بايد بهش حق داد!

غلامرضا خان خدمه خونه زاد پدر بزرگم معتقد همسر آينده نوه بزرگه ابولقاسم خان كه من باشم، بايد يه آدمِ حسابي و همه چي تموم باشه!سه معيار اصلي غلامرضا خان براي ازداج نوه بزرگه خانواده در اين خلاصه ميشه: اول اينكه داماد آدم حسابي، باشه دوم اينكه مادر داماد آدم حسابي باشه وسوم اينكه پدر داماد حتما آدم حسابي باشه!

همه ميگن حق با اونه چون از بچگي تا حالا براي تك تك ما زحمت كشيده و خوشبختيِ ‌منو مي خواد!

ميگم اما من فكر ميكنم .......

همه ميگن ببند دهنت رو، كي به تو حق اظهار نظر داد!

 پ.ن

. خدايا، من تانگو رقصيدن با شيطون، اونم تو تالار اصلي جهنم رو اصلا دوست ندارم، ‌بهش بگو دست از سر من برداره!

. ديدم همه دارن از ازدواج مينويسن گفتم نكنه فردا اعلام كنن هر كي از ازدواج ننوشته باشه از وام خبري نيست، اين شد كه منم نوشتم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/11ساعت 11:36 AM  توسط هدي  | 

http://asriran.com/files/fa/news/1387/2/25/93110_644.gif

ميگه يه روز تو يكي از خيابوناي كاليفرنيا قدم ميزدم كه چشمم به يه تراكت تبليغاتي افتاد كه روش نوشته بود در دو جلسۀ يك ساعته، 5 كيلو لاغر شويد!

به نظرم جالب اومد و علي رغم هزينه سنگينش  وارد شدم تا از اين متد جديد و با ورنكردني سر در بيارم،‌ اونجا آقاي مو بلوندي بود كه با ديدن من از جاش بلند شد و به من خوش آمد گفت و توضيح داد اين روش كاملا تضمينيه و براي اثباتش، اين جلسه مجاني شركت كنيد و در صورت تمايل به ادامه فردا هزينه دو جلسه رو يكجا بپردازيد! قبول كردم و اون همونطور كه با انگشت اشارش يكي از سه درب ديوار مقابل رو نشون ميداد ادامه داد: بريد داخل و با توجه به فلش ها و دستورالعمل ها جلو بريد!

با ترس و لرز وارد شدم و دنبال فلش هاي قرمز روي ديوار رو گرفتم و جلو رفتم تا به يك اتاق رسيدم، بعد از ورودم به اتاق درب پشت سرم به طور خود كار قفل شد! روي يكي از ديوار ها نوشته شده بود: لطفاً تمام لباس هاي خود را در بياوريد!

 اول شوكه شدم و نمي دونستم بايد چيكار كنم اما بعد از نگاهي به چپ و راست سنجيدن شرايط و در نظر گرفتن اين مو ضوع كه خب من اينجا تنها هستم  و لخت شدن چندان هم نميتونه كار بدي باشه لباس هام رو در آوردم و با توجه به فلش هاي روي ديوار مسير رو ادامه دادم تا به اتاق ديگري رسيدم!

با كمي ترس و لرز از اينكه نكنه در مقابل دوربين مخفي باشم و با ورود به اين اتاق 50 نفر به طور هم زمان تا منو توي اون شرايط ديدن بزنن زير خنده درب رو باز كردم و وارد اتاقي شدم كه از بخار پر شده بود، دوباره درب به صورت خودكار پشت سرم قفل شد! چيزي شبيه سو نايي بود در ابعاد بزرگتر. همونجا روي سكوي كنار درب نشستم تا بدنم كمي به شرايط حاكم عادت كنه كه متوجه شدم وسط اتاق استخر بزرگي هم تعبيه شده، بعد از گذشت حدود نيم ساعت و پيدا نكردن دستور العمل اين مرحله داشتم فكر ميكردم چيكار بايد بكنم كه يكدفعه درب ديوار مقابلم كه تا الان قفل بود باز شد و دختر خوش اندام و فوق العاده زيبايي در حالي كه لباسي به تن نداشت و بدنش رو با يك ماده روغني چرب كرده بود وارد شد و گفت اين مرحله دومه، شما از زمان شنيدن صداي زنگ 5 دقيقه فرصت داري منو بگيري و اگه موفق بشي ميتوني هر كاري دوست داشتي  با من بكني!‌ در همين لحظه زنگ به صدا در اومد و دختر شروع به دويدن كرد و من بي اختيار به دنبال اون! مثل آهو ميدويد و تازه موضوع به همينجا ختم نميشد گه گاه به درون استخر ميپريد از اون سمت استخر بيرون ميرفت و من نيز به دنبال اون تمام سختيهاي اين مسير رو تجربه ميكردم، بلاخره تونستم بهش نزديك و نزديك تر شم تا بلاخره گرفتمش و سر خوردن اون از بين دستام، مصادف شد با شنيدن صداي زنگ و جمله وقت شما به پايان رسيد! دختر درحالي كه اظهار تاسف ميكرد، گفت شما موفق نشديد و اميدوارم در جلسه بعدي جبران كنيد! ‌اون روز از اونجا بيرون اومدم و با خودم گفتم فردا ميگيرمت و با اين اميد به خونه رفتم!

******************

نيم ساعت زود تر از وقت مقرر وارد موسسه لاغري شدم!‌ هزينه دو جلسه رو به همون آقاي ديروزي پرداخت كردم و داشت ميگفت بايد دنبال فلش ها رو بگيرم... كه حرفش رو قطع كردم و گفتم خودم ميدونم، با عجله وارد اتاق شدم راهروي ديروزي رو دويدم لباس هام رو با عجله كندم و دوان دوان وارد اتاق بخار شدم، روي ‌نزديك ترين سكو به دري كه دختر قرار بود از اون وارد اتاق بشه نشستم و منتظر شدم! بلاخره بعد از گذشت نيم ساعت درب باز شد و اين دفعه در مقابل چشمان حيرت زده من يه مرد گندۀ كچل با سبيلايي كلفت و مشكي وارد شد و گفت بعد از شنيدن صداي زنگ 5 دقيقه فرصت داري فرار كني و اگه دستم بهت برسه ميتونم هر كاري خواستم باهات بكنم! اول گريه ام گرفته بود، اما با شنيدن صداي زنگ به خودم اومدم، دو تا پا داشتم،‌ دو تا هم قرض و شروع به دويدن كردم، حالا اون بدو، من بدو.

 در حد مرگ دويده بودم كه بلاخره صداي زنگ بلند شد و مرد بيخيال من شد و من از شدت خستگي روي زمين پهن شدم.

 اون روز از اونجا بيرون اومدم، در حالي كه در نهايت تعجب فهميدم تو اين دو روز 5 كيلو وزن كم كردم!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/06ساعت 4:48 PM  توسط هدي  | 

http://alirezasadeghi.blogfars.com/fotofiles/1/86657.jpg

ميگه خونه ما حلبي آباده!

نون واسه تو يه حرف اضافست، نون واسه من فعل لازمِ!

تو مرغ و با نون مي خوري و من با نون روياي مرغ رو!

تو تلاش ميكني زندگي رو زندگي كني و من تلاش ميكنم تو زندگي زنده بمونم!

تو هيچوقت نميتوني مزه واقعيِ ساندويچي كه تو دستت گرفتي رو بفهمي كه اگه مال من بود، با تمام وجود ميفهميدمش!

 *به همين راحتي ناهار امروزِ منو خورد!

پ.ن

.كاش ديوارها ناپديد ميشدند، زمين سفره اي به اندازه تمام انسانها ميشد و همه از يك سفره غذا مي خورديم!

.به مرد بودنت نناز كه جبر بوده و بس،‌ به نامرد نبودنم مينازم كه اختيارِ محض است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 0:21 AM  توسط هدي  | 

http://s4.tinypic.com/21j20y8.jpg

 با چهره اي پف كرده، در حالي كه كلافگيِ حاصل از كلنجار رفتن با موتور خودروي ملي افتخار ملي نيز بهش اضافه شده بود، پياده راهي دانشگاه شدم، هنوز چند ثانيه اي از ايستادنم كنار خيابان جهت اخذ تاكسي نگذشته بود كه يكي از اين خونه هاي چهار چرخ (ماشينايي كه قيمتش قد يه خونست) جلوم ترمزكي زد و لبخندكي نيز هم، بعد آروم تمام قوه جذابيتش رو به كار گرفت و به سبك فيلماي هاليوودي از بالاي عينك ريبن اصلش نگاهي قلابي از نوع خريدار به سرتا پام انداخت، در اين فكر بودم كه خودشه با من چيكار داره كه يكي از توي ضبط ماشينش به سبك نه چندان محترمانه اي فرياد زد مي خوام برسونمت.. سونم، ‌.. با خودم گفتم چه خير خواه! چه مهربان! چه......كه خواننده ادامه داد مي خوام قبل از اينكه برسونمت بتر كونمت جون! ...كه گفتم چه پدر سوخته....چه ناقلا! و اين شد كه كوچكترين كمكي به تحقق يافتن نيت شومش نكردم و به سبك مهتابي واسش پشت چشمي نازك كردم و بعد از كمي اصرار از اون و انكار از من پاشو گذاشت رو گاز و رفت كه رفت، داشتم با خودم فكر ميكردم كه چقدر من جذاب و گوگوريمگوريم كه حتي چشماي باباقوري 7 صبحم ميتونه اغواگرانه هر كسي رو از راه به در كنه، تو اين افكار بودم كه باصداي بلبلي كه آنفلانزاي خوكي گرفته به خودم اومدم، دنبال صدا رو گرفتم تا رسيدم به راننده سيبيل كلفت يه پيكان جوانان جيگري كه سوت بلبلي زنان بهم خيره شده بود، تا چشمم به چشمش افتاد چشمكي حواله نگاهم كرد و گفت بيا بالا! گفتم بله؟ گفت بَه ديگه بله رم گفتي، بيا بالا جون هوشنگ!... گفتم متوجه نميشم؟... كه گفت اه باشه بابا نازتم ميكشيم بيا بالا مرگ هوشنگ! خيلي جولوي خودم رو گرفتم كه حال مامان ايناي هوشنگ رو ازش نپرسم و به گفتن جمله گمشو بسنده كردم! بلاخره رفت و باز من موندم و قيافه آدمي كه حالا انگار كلاغ رو سرش كار خرابي كرده! با خودم گفتم عصبانيتم بي مورده! خب من انقدر جذاب هستم كه اقشار گوناگون رو تحت تاثير قرار بدم و اين اصلا بد نيست، در همين حين يه وانت عمله از جلوم رد شد و همشون يه دفعه به افتخار من شروع به دست وسوت زدن كردن ديگه گريه ام گرفته بود، گفتم بهتره قبل از اينكه از شدت ناراحتي تو دريا غرق بشم، برگردم خونه و بيش از اين خودم رو ضايع نكنم، هنوز دو سه قدمي بر نداشته بودم كه صداي  پير مردي نحيف و رنجور توي  گوشم پيچيد، ببخشيد خانوم! نگاهم رو تو صورتش ريختم!؟ در حاليكه عصا زنان مشغول پياده روي بود گفت دربست؟ بعدم غش غش زد زير خنده انقدر خنديد كه به سرفه افتاد، كمك كردم رو جدول بشينه از شدت سرفه كبود شده بود، گفتم پدر جون چه كاريه! شما يا راه برو، يا بخند، يا متلك بنداز، سه تا كارو با هم ميكني بهت فشار مياد ديگه، همونطور كه همچنان سرفه ميکرد گفت آخه ميگم در بست و دو باره غش غش زد زير خنده!

حداقل حالا ميدونم براي تجربه اين دست اتفاقات زياد فرقي نميكنه جذاب باشي يا عمله پسند فقط كافيه زن باشي همين و بس!

پ.ن

بيا از يه ذره شروع كنيم، ميليونها ذره به هم مي پيوندند و ميشن يه سلول

از بالاتر نگاه كن ، ميليون ها سلول به هم مي پيوندن و ميشن يك انسان

بازم برو بالاتر، هزاران انسان به هم و ميشن يه جامعه

بازم از زمين فاصله بگير و از بالاتر نگاه كن، هزاران جامعه به هم و ميشن  كره زمين،

كرات به هم مي پيوندند و ميشن يه كهكشان، كهكشانها به هم و ميشن راه شيري، راه هاي شيري به هم و........

حالا فقط يه سوال:

خدايا از اون بالا هنوزم ميتوني منو ببيني؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/01ساعت 11:11 AM  توسط هدي  | 

http://i4.tinypic.com/10xymbb.jpg

ميگم قرمز، سه حرفه، اولشم سينِ؟

ميگه سيب!

ميگم واااااااي!(همه ميدونيم كه جواب سرخِِ)

ميگم وسيله نقليه آبي، 5 حرفه اولشم نونِ‌

ميگه اومممم .... نيسان!

ميگم وااااااااي!(همه ميدونيم كه جواب ناو برِ)

ميگم وحشي دو حرفه؟

ميگه تو!

انتظار نداريد كه فقط بگم واااااي؟ ميگم خاك بر سرت (همه ميدونيم كه جواب ددِ)

ميگه خب بسته ديگه من همه جدولت رو حل كردم! حالا تو جواب بده،‌ تصور كن معلم كلاسي هستي كه 25 تا دانش آموز داره، ترم اول 7 تاشون اخراج ميشن ترم دوم 12 نفر ثبت نام ميشن و 3 نفر كلاسشون جابه جا ميشه ترم سوم همه كسايي كه اخراج شده بودن دوباره ثبت نام ميشن حالا معلم كلاس چند سالشه؟!

ميگم لابد 70 سالش!

ميگه آفرين! چطور متوجه شدي استاد؟

ميگم خب طرف با اين همه استرس يه روزه پير ميشه؟!

ميگه جدي پرسيدم!

ميگم چه بدونم؟!

ميگه واااااي خاك بر سرت گفتم تصور كن معلم كلاس تويي پس 21 سالته!

پ.ن:

.هيچكس رو دست كم نگير گاهي كارهاي بزرگ توسط آدم هاي كوچك ممكن ميشود!

.خدايا سوسكمون كه كردي،‌ حداقل اين كابوس دمپايي رو از خوابمون بگير!

.لينك شده در عصر ايران !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت 9:58 PM  توسط هدي  | 

http://i16.tinypic.com/4344ozs.jpg

انگشت کوچکت را در انگشت کوچکم حلقه میکنی و شرط میبندیم، درست به اندازه اجاره عقب افتاده خانه ام و باز هم مثل همیشه من میبرم و بعد از این همه سال تازه میفهمم، از کودکی تا کنون به اندازه تمام سالهایی که شرط را برده ام....باخته ام!

برنده تو هستی، که همیشه گذاشته ای برنده شوم!

نکته بی ربط:

خانم های عزیز اگه بعد از گذاشتن کارت در جا کارتی پمپ بنزین و نیم ساعت کلنجار رفتن با دستگاه و زدن فریاد های از پیش هماهنگ نشده بر سر مسئول جایگاه همچنان در زدن بنزین مشکل داشتید و دستگاه خیلی خونسرد باز هم برای شما پیام لطفا کارت خود را وارد کنید داد، بدون خجالت و با یک اعتماد به نفس مثال زدنی، کارت تلفنتون رو از دستگاه در بیارید و کارت بنزین مربوطه را وارد کنید با تشکر!

پ.ن:

-هیچ چیز تو زندگی ارزش این رو نداره که به خاطرش زنده بمونی!

-هیچ چیز تو زندگی ارزش این رو نداره که به خاطرش بمیری!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/13ساعت 0:1 AM  توسط هدي  | 

http://hotimg25.fotki.com/a/213_207/252_56/RezaDotCom.jpg

وقتی یه مرد میگه مشکل دارم یعنی کلی چک برگشتی داره، تصادف کرده و ماشینش له شده، از اون طرف هم زنش مهرش رو گذاشته اجرا، اما وقتی یه زن میگه مشکل دارم یعنی سوهان ناخنش رو گم کرده!

وقتی یه مرد میگه حالم خوب نیست یعنی دکترا ازش قطع امید کردن و روزهای آخر عمرش رو سپری میکنه اما وقتی یه زن میگه حالم خوب نیست یعنی ممکنه بعداً سرش درد بگیره!

وقتی یه مرد میگه دلم درد میکنه یعنی دلم درد میکنه، اما وقتی یه زن میگه دلم درد میکنه یعنی احتیاج به محبت و نوازش دارم خاک بر سر، البته یه زن هیچ وقت نمیگه خاک بر سر و احتمالاً الان جو گیر شده!

وقتی یه مرد میگه میام میزنم تو دهنت یعنی میام میزنم تو دهنت اما وقتی یه زن میگه میام میزنم تو دهنت داره شوخی میکنه!

وقتی یه مرد میگه از این خونه میرم یعنی از این خونه میرم اما وقتی یه زن میگه از این خونه میرم یعنی اگه اصرار کنی نمیرم!

به هر حال همه میدونیم که متن بالا کاملا تزئینی است و برای دل خوشیِ جنس مذکر نوشته شده، واقعیت اینه که  زنها آفریده شده اند برای تحمل مشکلات و سختی ها، ایجاد آرامش، تربیت شوهر به دنیا آوردن فرزند صالح و از همه مهم تر آموختن این مسئله به آقایان که قاشق علاوه بر باز کردن در نوشابه به درد غذا خوردن هم میخوره یا اینکه جوراب فقط واسه این اختراع نشده که شب کریسمس بابانوئل توش کادو بندازه و گاهی میشود آنرا پوشید و موارد بسیار دیگر که در سخن نمیگنجد!

و اما مردها، مردها آفریده شده اند برای......برای......اممم برای......نه خودمونیم واقعاً مردها برای چی آفریده شدن!؟ هان!؟

پ.ن

1- مهم جنسیت نیست مهم کیفیته!

2- با جنبه باش تلافی نکن!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/03ساعت 10:31 PM  توسط هدي  | 

http://i41.tinypic.com/33wm929.jpg

- خدمات مشاوره هزار سر نرفته بفرمائید؟

×سلام آقای دکتر دیگه  نمیدونم باید با شوهرم چیکار کنم، هم خیلی چاقه، هم خیلی بی دقته اصلا به محیط اطرافش توجه نمیکنه، مثلا همین دیشب آنچنان نشست روی تخت بچه سه ماهم که تخت داشت میشکست!

- ای بابا این که مسئله مهمی نیست خانم، یه تخت بوده دیگه،  گذشت داشته باشید!

×حق با شماست ولی آخه بچم رو تخت خواب بود!

                                                  **********************

- هزار سر نرفته بفرمائید؟

×سلام دکی جون، ببخشید من وقتی رانندگی میکنم  پدال ترمز رو که فشار میدم خون دماغ میشم می خواستم ببینم این یه مشکل روانیه؟

- نه جانم فقط هنگام رانندگی انگشتتون رو از دماغتون در بیارید!

                                                   **********************

- سلام. بفرمائید؟

×کمکم کنید دکتر جون! همسرم  به خاطر یک سهل انگاری ساده می خواد از من جدا بشه، فقط به خاطر اینکه من به اشتباه لیوان آب مادرش رو سر کشیدم!

- شوخی میکنید؟ فقط به خاطر یه لیوان آب؟ استدلالش چیه؟

×هیچی، میگه کسی که یه لیوان آب نمک رو همراه با دندون مصنوعی های شناورِ داخلش سر میکشه و متوجه نمیشه قابل اعتماد نیست!

                                                     *********************

- خدمات مشاوره بفرمائید؟

×زنی با صدایی دلنشین:سلام دکتر جان، ببخشید من یه مشکلی دارم که راستش یه ذره پیچیدست، چطور بگم، من یه زن زیبا و خوش اندامم که از لحاظ مالی هیچ کم و کسری ندارم، اما خیلی احساس تنهایی و افسردگی میکنم، احتیاج به یه هم صحبت دارم، یکی که درکم کنه، یکی که بهم محبت کنه!

-راستش همونطور که گفتید مشکلتون یه ذره پیچیدست، اگه اجازه بدید خدمت برسم حضوری حلش کنیم!

×چرا که نه...اممم...یه لحظه گوشی

×صدای یک زن دیگه: اگه خودم نشنیده بودم باور نمیکردم!

- مریم....مریم تویی؟......پس.....پس این زنیکه کی بود؟...الو.........مریم....مریم...

پ.ن

تمام عشقم را در قابلمه برایت بار گذاشته ام، به خاطر خدا یک امشب را بیرون شام نخور.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 7:50 PM  توسط هدي  | 

http://www.sharemation.com/pedram1/12527.jpg

چند روز پیش به دلیل درد وحشتناک و ناگهانی کتف چپم رفتم دکتر، دکتر پس از معاینات و بررسی های فراوان در حالی که سعی میکرد خودش رو فهمیده جلوه بده، همانطورکه پرونده ام رو می بست و یک نگاه فکورانه حوالش می کرد در مورد علت درد گفت من فکر میکنم شما یا بیل زدی یا با بیل زدنت!

بعدم دفترچم رو گرفت تا نسخه دو تا آمپول غول پیکر خانمان سوز رو برام بپیچه که به صفحه اول دفترچم نگاه کرد و فهمید دفترچه متعلق به اینجانب نیست و من با در دست گرفتن دفترچه مامانم سعی در فریب اذهان عمومی داشتم که نا گهان من هول شدم و گفتم ببخشید آقای دکتر این چیز مامانمه! دکتر در حالی که بیشرمانه میخندید گفت چرا با چیز مامانت اومدی پس چیز خودت کوش؟ و من براش توضیح دادم که چیز خودم گم شده و من مجبور به استفاده از چیز مامانم شدم ، بعد هم چند دقیقه ای برای دکتر توضیح دادم که هدف من از به کار بردن کلمه چیز یه اشتباه لپی بوده و وابستگیه خودم به هرگونه حذب و گروهی رو تکذیب کردم و راهی خونه شدم.

تو راه خونه با ژست یه آدم کتک خورده افسرده که حالا ورشکسته ام شده به خودم گفتم 21 سال از عمرت گذشته و هیچی نشدی، بعد هم با در دست گرفتن همون بیلی که باهاش خودم رو مورد ضرب و شتم قرار داده بودم و دکتر بهش اشاره کرد، طی یک خود آزاری کودکانه از خودم پرسیدم به راستی من کیم؟! و انگار از اون طرف قسمتی از وجودم با موهای فرفری و یه لنگ قرمز دور گردنش پاسخ داد: میدونی من کیم؟ من یه پرندم، آرزو دارم که یارم باشی، من یه خونه‌ی تنگ و تاریکم، کاشکی تو بیای، کنارم باشی بعد یه دفعه  قسمتی از وجودم که شیره ای تر و با اعتماد به نفس تر به نظر میرسه میپره وسط و میگه: من مرغ طوفانم نیاندیشم به طوفان! و در همین حین قسمت دیگه ای از وجودم که به طرز متشخصانه ای تا حالا لال شده بود لب به سخن می گشاید: من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم! میرم از افسردگی بمیرم که باز قسمتی از وجودم که فرهیخته تر به نظر میاد، در حالی که یه کتابِ چهارصد پونصد صفحه ای، زده زیر بغلش میگه: من می اندیشم پس هستم! و از اون ور یه قسمت دیگه که خیلیم بی ادبه میگه: هه چه گه خوریا و باز یه قسمت دیگه........آآآآای کتفم!

پ.ن:

1- به قول گوژ پشت نتردام: ( اشاره به دست) درد من اینجا نیست(اشاره به قلب) درد من اینجاست!

2- من کتفم درد میگیرد.من زمین میخورم.پس هستم.

3- از دوستانی که بهم لطف داشتن، بابت پستی که حذف شد معذرت می خوام!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 11:0 PM  توسط هدي  | 

http://i38.tinypic.com/25alpn9.jpg

2000سال پیش

پدر رو به دختر ده ساله خویش: دخترم تا به حال 300 مرد جوان برای دستیابی به عشق و وصال تو تن به مبارزه داده اند و به درک واصل شده اند ، بیا به این جنگ و خون ریزی پایان ببخش، به یکی از این مردان جوان، غیور و مبارز که هر یک از قهرمانان عصر ما به حساب میان، جواب مثبت بده و ازدواج کن.

دختر:نه پدر جان هنوز 200 مرد جنگجو و قهرمان هستند که خواهان عشق و وصال منند، من با کسی ازدواج خواهم کرد که از مبارزه زنده بیرون آید و در دنیا بی همتا باشد.

200سال پیش

پدر رو به دختر پانزده ساله خویش:دخترم خواستگار جدیدت فلان الدوله صدر اعظم دربار ایران است با او چه کنیم

دختر: از اسمش خوشمان نیامد، او را سر ببرید، بعدی لطفاً

20 سال پیش

 پدر رو به دختر هفده ساله خویش: دخترم اصغر آقا و اکبر آقا و احمد آقا و کوکب خانم و کبری خانوم و صغری خانم و تنی چند از سکنه محل و کسبه بازار ازت خواستگاری کردن نمی خوای به یکیشون جواب مثبت بدی؟

دختر:آقا جون راستش من میخوام ادامه تحصیل بدم اما بازم هر چی شما بگید.

2 سال پیش

پدر رو به دختر بیست و پنج ساله خویش: دخترم همین الان تو خیابون یه پسر دیدم!

دختر: کو بابایی؟ کجاست؟ بدو بگیرش، بدو بابایی بپا در نره.

2 روز قبل

پدر رو به دختر سی ساله خویش : دخترم امروز آگهی دادم غصه نخور جور میشه

دختر:بابایی من که چشم آب نمیخوره حالا بخون ببینم چی نوشتی!

پدر : دختری دارم زیبا، سالم، بدون رنگ خوردگی، اکازیون بدون مهر و شیر بها، همراه با خونه، ماشین و امکانات جانبی و هزاران مزایای دیگر، به پسری الاف، بی پول، معتاد، سیاه مست جهت گذران زندگی و دادن دستور و زدن غر نیازمندیم در صورت اعلام آمادگی سند خانه را پشت قباله می اندازیم با تشکر.

2 سال بعد

پدر رو به دختر پنجاه ساله خویش: دخترم پس کی می خوای جواب این خواستگارت رو بدی

دختر: وا.... دَدی باز توهم زدی؟

20 سال بعد

پدر: پسرم رسیدی خونه زنگ بزن نگران نشم، میگن باز دخترا حمله کردن!


+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 7:55 PM  توسط هدي  |